
تمام راه ها
به تو ختم میشدند
دیگر چه فرقی میکرد من از کدام جاده می امدم
تو کابوس قشنگی بودی
در خواب / بیداری
و تهران بدون تو پایتخت نبود
تو زنی بودی که من از خواب های کودکی ام عاشقش بودم
وفکر میکردم
عشق جوهر و سوزنی باشد
که نام تو را خالکوبی کنم بر بازوی هر چه شعر
فکر می کردم عشق
بعد از ظهر های ساعی باشد
که دو نیمکت /روبرو /خیره به هم/ لبخند بزنند
و ما بی اجازه به خواب های هم سرک بکشیم
یادم نبود اینجا
از زندگی کلاهی ساخته اند
نمی دانستم کسی از دور خواب های مرا تفتیش می کند
برای سرگرمی
دست مرا می خواند
و من نمی دانستم ان یک نفر چقدر شبیه توست
شبیه تو که در اول این ماجرا اصلا شبیه خودت نبودی
وتو هر گز نفهمیدی
ان مرد با ان پالتوی سیاه که در خواب هایت سرفه میکرد من بودم
من که نیمه تاریکم همیشه پاییز بود
و در نیمه سپیدم زمستان هر روز از روی دست من برف می نوشت
دیگر مهم نیست
از کدام جاده بروی تا کجا
و ان مرد با ان پالتوی سیاه دیگر سرفه نکند زیر روزنامه های نیمه شب
ساعی پارک قشنگی است
و تهران
بدون تو
همچنان
پایتخت خواهد ماند
|
+| نوشته شده توسط
محمد سیدزاده در سه شنبه 22 بهمن1387
|