سگی ولگرد
در کوچه های شبانگاه
با لهجه راه میرود
و اصیل پارس میکند
کسی چه میداند
شاید عاشق شده و شعر میخواند
به او به بگویید
به خانه اربابت برگرد
شعر برای تو
استخوان نمیشود
نوشته شده توسط محمد سیدزاده در چهارشنبه 20 خرداد1388 ساعت 6:25 موضوع | لینک ثابت

تمام راه ها
به تو ختم میشدند
دیگر چه فرقی میکرد من از کدام جاده می امدم
تو کابوس قشنگی بودی
در خواب / بیداری
و تهران بدون تو پایتخت نبود
تو زنی بودی که من از خواب های کودکی ام عاشقش بودم
وفکر میکردم
عشق جوهر و سوزنی باشد
که نام تو را خالکوبی کنم بر بازوی هر چه شعر
فکر می کردم عشق
بعد از ظهر های ساعی باشد
که دو نیمکت /روبرو /خیره به هم/ لبخند بزنند
و ما بی اجازه به خواب های هم سرک بکشیم
یادم نبود اینجا
از زندگی کلاهی ساخته اند
نمی دانستم کسی از دور خواب های مرا تفتیش می کند
برای سرگرمی
دست مرا می خواند
و من نمی دانستم ان یک نفر چقدر شبیه توست
شبیه تو که در اول این ماجرا اصلا شبیه خودت نبودی
وتو هر گز نفهمیدی
ان مرد با ان پالتوی سیاه که در خواب هایت سرفه میکرد من بودم
من که نیمه تاریکم همیشه پاییز بود
و در نیمه سپیدم زمستان هر روز از روی دست من برف می نوشت
دیگر مهم نیست
از کدام جاده بروی تا کجا
و ان مرد با ان پالتوی سیاه دیگر سرفه نکند زیر روزنامه های نیمه شب
ساعی پارک قشنگی است
و تهران
بدون تو
همچنان
پایتخت خواهد ماند
نوشته شده توسط محمد سیدزاده در سه شنبه 22 بهمن1387 ساعت 20:20 موضوع | لینک ثابت

آسمان را مرور نمیکنم
روزنامه ها خوب میدانند امروز هم باران میاید
باران که بیاید هنوز هم خواب هایم خیس میشوند
وکولی های بی چتر تعبیرهای آبدار میکنند
کودکی که در مشق دیروز هایش هرگز بابا ننوشت
امروز بابا میشود
بی انکه هیچ زنی در خواب هایش قدم بزند
هیچ زنی بی هیچ چتری
باران که می اید
هنوز حواب ها یم خیس میشود
و تو بعداز ظهر های مرداد
از دیوار خواب هایم میکشی
این روز ها
در روزنامه باران میبارد
ومن خواب میبینم
وتو خواب هایم را مرور میکنی
به سادگی
در حاشیه روزنامه
از این ستون به آن ستون فرجی نیست
این مرد
ادامه خواب های مریم است
که بی هیچ همآغوشيآبستن شده
نوشته شده توسط محمد سیدزاده در جمعه 18 بهمن1387 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت
شاید دوباره مثل هميشه ، دوباره هيچ
در ذهن كاغذي ، غزلي پاره پاره هيچ
خاكستر خيال من و دست هاي باد
وقتي كه نيستي غزلي نيمه كاره هيچ
چون رنگ حسرتم ،پر از اندوه سايه ام
از عمق شب رسيده ام و بي ستاره هيچ
اما نوشتن از تو ،توكه نيستي بدان
يعني غزل بدون تو ،بي استعاره هيچ
زخمي است در دلم كه مداوا نمي شود
يعني براي چاره ي بي چاره،چاره هيچ
***
آهسته سايه اش زكنارم گذشت و رفت
بي هيچ واژه ، هيچ ...(سه نقطه ) دوباره هيچ
نوشته شده توسط محمد سیدزاده در دوشنبه 30 دی1387 ساعت 7:58 موضوع | لینک ثابت

نه تو حوا بودی
نه ان وسوسه سرخ
سیب اهریمنی
فقط خواستی گناهی کرده باشی
اما من
خدای خوبی هستم
ترا از بهشتم بیرون نخواهم کرد
نوشته شده توسط محمد سیدزاده در پنجشنبه 28 آذر1387 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت

دخترم مثل ماه است
وهنوز آنقدر کوچک
که معنی فقر را نمیداند
تازه به تمام ماشین ها پیارد میگوید
ومرا دایره ای بزرگ نقاشی میکند
بدون دست
بدون پا
بادکنکی با چشمهایی مورب
گمشده در جمعه های بدون پارک
بدون بستنی
دخترم کوچک است
ولی مرا
بیشتر از بستنی دوست دارد
نوشته شده توسط محمد سیدزاده در جمعه 22 آذر1387 ساعت 19:12 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
محمد سید زاده (م. ستایش)
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
آمار بازديد كنندگان